Friday, December 15, 2006

آخرین نطق آلنده

چندی پیش دیكتاتور سابق شیلی، ژنرال آگوستو پینوشه در بیمارستان نظامی سانیتاگو در 91 سالگی مرد. او طی سال های 1973 پس از سرنگونی دولت دموکراتیک سالوادور آلنده (رییس جمهوری چپ گرای شیلی) به قدرت رسید و تا سال 1990 در راس قدرت قرار داشت. (توضیح بیشتر) او زمانی كه در انتخابات شکست خورد، سمت فرماندهی ارتش را حفظ کرد تا از تعقیب قضایی مصون به ماند، و در نهایت در سال 1998 خود را به عنوان سناتور دایمی در پارلمان شیلی عضو كرد تا همچنان از تعقیب قضایی مصون بماند. تا چند ماه قبل كه دادگاه عالی شیلی مصونیت حقوقی وی را لغو کرد و تا به توان او را به خاطر قانون شکنی (و جنایات بیشماری علیه مردم شیلی) محاکمه كرد. پس از آن كه او بدون دادگاهی شدن در پی سکته قلبی مرد، در تشییع جنازه او، نوه اش از استفاده پدربزرگ اش از سلاح برای شكست دولت سوسیالیست منتخب سالوادور آلنده، تمجید و تقدیر كرد!

به این خاطر، مناسب می دونم كه گوشه هایی از نطق بدرود پرزیدنت سالوادور آلنده، در روز كودتا، را در این جا به نویسم.

هم وطنان!
بی گمان این آخرین باری خواهد بود كه من با شما سخن می گویم. نیروی هوایی برج های فرستنده پورتالس و كورپوراسیون را بمباران كرده است. كلمات من آكنده از تلخی نیست، اما سرشار از آسیب و نا امیدی است: این كلماتی است كه آن هایی را كه سوگند دروغ خوردند را اخلاقن محكوم می كند.
...
در برابر چنین حقایقی، تنها می توانم یك چیز به كارگران به گویم: «من تسلیم نه خواهم شد!» در مواجهه با تصمیمی تاریخی، در این برزخ، به خاطر وفاداری به خلق، زندگی خودم را فدا می كنم، و با اطمینان به شما می گویم كه یقین دارم دانه هایی كه به دست ما در وجدان های شریف هزاران هزار شیلیایی كاشته شده است، هیچ گاه از میوه بارآوردن، باز نه خواهد ماند. نظامی ها نیرومند هستند، آن ها قادرند مردم را به اسارت خود درآورند، اما روند تكامل اجتماع را نه با جنایت مانع می توان شد، نه با زور. تاریخ در كنار ما است و مردم هستند كه آن را می سازند.

كارگران میهن من!
می خواهم از شما به خاطر وفاداری و صداقتی كه همواره نسبت به من نشان داده اید، سپاس گزاری كنم.
...
در این لحظات نهایی، آخرین چیزی كه می توانم به شما به گویم، این است كه امیدوارم از این رویداد ها بیاموزید: سرمایه خارجی و امپریالیسم همراه با ارتجاع فضای مناسبی برای نیروهای مسلح فراهم آورده است، تا به سنت های مرسوم خود (عدم دخالت ارتش در سیاست) پشت كنند؛ سنت هایی كه ژنرال اشنایدر آموزش داده بود و فرمانده آرایا، بار دیگر آن ها را تصریح و تاكید كرده بود. آنان هر دو قربانیان همان شرایط هستند، قربانیان همان افرادی كه اكنون پشت سرشان در انتظار ایستاده اند تا قدرت خود را دوباره از طریق مداخلات بیگانه، برای ادامه دفاع از امتیازات و منافع عظیم شان به دست آورند.

بیش از همه روی سخن ام با زن صبور سرزمین مان است، با زن دهقان كه به ما ایمان داشت، با زن كارگر كه بیش از حد انتظار كار می كرد، به مادر كه از توجه عمیق ما به فرزندان اش آگاه بود. روی سخن ام با اهل حرفه های آزاد است كه چون وطن پرستان رفتار كردند؛ به آن ها كه تا چند روز پیش مبارزه را علیه شورشی كه به وسیله اصناف حرفه ای اداره می شد، ادامه دادند. این قشر از اصناف به وجود آمد تا از امتیازاتی كه سیستم سرمایه داری كه به شمار كوچكی از افراد بود، دفاع كند. من با جوانان سخن می گویم، با آن ها كه سرود خواندند، با آن ها كه روح مبارزه جوی خود را به ما ایثار كردند. من با انسان شیلیایی سخن می گویم؛ با كارگر، با دهقان، با روشن فكر، با آنان كه شكنجه و آزار خواهند دید، چرا كه فاشیسم زمان درازی در وطن ما زیسته است؛ در اعمال تروریستی، انفجار پل ها، قطع خطوط آهن و خراب كاری در لوله های نفت و گاز.

نظر به سكوت كسانی كه موظف به اجرای !!! (این بخش از گفته های آلنده
، به جهت غرش انفجارها شنیده نمی شد.) !!! تاریخ درباره ی آنان داوری خواهد كرد.

بدون تردید فرستنده ماخایه نس، محكوم به سكوت خواهد شد و طنین آرام صدای من به گوش شما نه خواهد رسید: این اهمیتی نه دارد. اما شما به چند نظر شنیدن صدای مرا دنبال خواهید كرد؛ من همیشه با شما خوهم بود؛ دست كم در شما خاطره انسانی موقر و شایسته را كه به هم بستگی كارگران وفادار بود، برجای خواهم نهاد.

مردم باید از خود دفاع كنند، اما نه باید قربانی شوند. مردم نه باید به خود اجازه دهند كه درهم شكنند، یا از میان برداشته شودند، مردم نه باید به خود اجازه دهند كه تحقیر شوند.

كارگرام وطنم!
من به شیلی و سرنوشت آن ایمان دارم. شیلیایی های دیگری خواهند آمد و بر این دقایق تیره و تلخ، كه خیانت در كار اعمال خویش است، غلبه خواهند كرد. شما باید این را به دانید كه دیر یا زود، و خیلی زود خیابان های پهناور گشوده خواهند شد، تا در آن ها انسان های آزاد برای ساختن یك جامعه بهتر، رژه روند.

زنده باد شیلی!
زنده باد مردم!
زنده باد كارگران!


این آخرین حرف هایم است، بی یقین فدا شدن من بیهوده نه خواهد بود. من حتم دارم كه این، دست كم درسی اخلاقی خواهد بود كه خیانت، بزدلی و جنایت را محكوم خواهد كرد.

 زیر نویس :
- آواز من برای خلق ها / در ناحیه دریا ها نوشته شده بود / و من زندگی كردم میان خلق ها و دریا / چون پاسداری نهان / مدافع نبرد های ایشان / نبردهایی سرشار از عشق و هیاهو / چرا كه من مردی سرشار از ترانه ام / در این قرن مقتول / شریك انسانیت / با برادران مقتولم / ما همه اراده پیروزی داشتیم / جهان برای ما پایان می گرفت / و ما به باختن ادامه می دادیم / و به این كه هر روز بیشتر ببریم (نرودا)

Posted by materialism at 21:55:21 | Permanent Link | Comments (3) |

Monday, October 09, 2006

خداحافظی چه گوارا با فیدل

گوارا در اواخر ۱۹۵۳ به گواتمالا رفت. آن زمان حکومت یاکوبو آربنز (منتخب مردم گواتمالا) مورد تهدید سازمان جاسوسی ایالات متحده ی امریکا (سیا) بود. سال بعد نیروهای مزدور سازمان سیا به گواتمالا حمله کردند و حکومت آربنز (یا خاکوبو آربنس) را سرنگون ساختند و به قلع و قمع مبارزان و آزادی خواهان پرداختند. گوارا مجبور به ترک آن کشور شد و به مکزیک رفت. در آن‌جا با فیدل کاسترو آشنا شد و به گروه چریکی وی پیوست که برای سرنگونی دیکتاتوری باتیستا متشکل می‌شد. کوبایی ها به او لقب "چه" (معنی: سلام) دادند. چه در ابتدا پزشک گروه بود. چه در اواخر دسامبر ۱۹۵۸ در نبرد سانتا کلارا (که یکی از مهم‌ترین عملیات جنگی بود) نیروهای چریکی را به طرف اتان لاس ویاس در مرکز کوبا هدایت کرد. پس از پیروزی وی یکی از رهبران مرکزی حکومت انقلابی شد و مسوولیت هایی را در حکومت انقلابی نوپا، مانند ریاست بخش صنعت موسسه ملی اصلاحات ارضی و ریاست بانک ملی و وزارت صنایع را در کنار مسوولیت هایش در مقام افسر نیروهای مسلح پذیرفت.

چه در ۱۹۶۵ کوبا را برای یاری رساندن به انقلابیون و جنبش های ضد امپریالیستی، ترک کرد. در آغاز به کنگو رفت تا به جنبش پاتریس لومومبا کمک کند. سپس برای مدت کوتاهی به کوبا بازگشت و پس از آن به بولیوی رفت و فرماندهی یک واحد چریکی را در مبارزه با حکومت دیکتاتوری نظامی آن کشور به عهده گرفت. چه‌گوارا در ۸ اکتبر ۱۹۶۷ توسط واحدهای ضدشورش ارتش بولیوی -که تحت تعلیم و نظارت امریکا قرار داشتند- دستگیر شد، و روز بعد اعدام شد.

گوارا در ۱۴ مارس ۱۹۶۵ به کوبا بازگشته بود، (وی قبل از بازگشت به کوبا، درباره اقتصاد شوروی در اتحاد شوروی سخنرانی کرده بود.) اما پس از بازگشت، جلساتی سری باعث غیبت او از انظار عمومی شد، تا در نامه ای در ماه آوریل خطاب به فیدل از تمام سمت های خود در کوبا استعفا داد، و کوبا را ترک کرد. البته چه‌گوارا نامه های خداحافظی دیگری نیز خطاب به خانواده، دوستان و پدر و مادرش نیز نوشته بود. که در این نوشته، بخش هایی از نامه ی خداحافظی چه گوارا با فیدل را می‌خوانیم.

من در این لحظه خیلی چیز ها را به یاد می آورم: زمانی که با تو در خانه ی ماریا آنتونیا ملاقات کردم، آن زمان که پیشنهاد دادی که همراهی ات کنم، تمام آن تحت فشار قرار گرفتن های بغرنج در تدارکات. یک روز آمدند و پرسیدند "اگر مـُردید به چه کسی خبر بدهیم"، و از این احتمال که حقیقت داشت، تـکـان خوردیم! بعد ها دانستیـم که این صحیح است، که در یک انقلاب یا پیروز می شوی و یا کشته می شوی! (اگر یک انقلاب حقیقی باشد). بسیاری از رفقا در راه پیروزی بر خاک غلتیدند.

امروز لحن مهیج همه چیز کمتر شده است، چرا که ما پخته تر شده ایم، اما حوادث باز رخ می دهند. من احساس می کنم که بخشی از وظیفه ی خود را نسبت به کوبا و انقلاب کوبا انجام داده ام، و به شما، به تمام رفقا، و تمام مردم ِ شما، که اکنون مردم من نیز هستند، بدرود می گویم.

من از تمام پـُست های خود در رهبری حزب، سمت ام در وزارت، مقام ام در فرماندهی و تابعیت کوبایی ام، استعفا رسمی می دهم. هیچ پیوند حقوقی مرا به کوبا متعهد و ملزم نمی سازد. تنها الزام ماهیتی متفاوت دارد -- که آن پیوند را نمی توان مانند سمت با انفصال شکست.

روزهای با شکوهی را از سر گذرانده ام، احساس غرور می کنم که در روزگار نه چندان خوش بحرانی و اندوهبار کارایب در کنار مردم خودم بوده ام. کمتر رهبری را دیده ام که استعداد تو را در آن روزها را داشته باشد، همچنین مفتخرم که بدون درنگ، از تو پیروی کردم، طریقه فکر، اصول و استقبال از خطر را از تو شناختم.

سایر ملل جهان یاری اندک مرا می طلبند. کاری که من می توانم انجام بدم، و تو به‌خاطر مسوولیت رهبری کوبا آن را رد می‌کنی
[یعنی نمی‌توانی انجام بدهی]. و زمان آن رسیده که ما جدا شویم.

یک‌بار دیگر اعلان می‌کنم که کوبا را رها می‌کنم از هرگونه جواب‌گویی در قبال من، و تنها از آن الگویی گرفته ام. اگر آخرین ساعات زنده‌گی‌ام زیر آسمان، جایی دیگر باشد، به این مردم و به تو فکر خواهم کرد. از تو سپاسگزارم برای درس هایی که دادی، و نمونه ای که نشان دادی
[یعنی کوبا]، و من سعی خواهم کرد که تا انتهای نتیجه اعمال آم وفادار بمانم. من همواره با سیاست خارجی انقلاب‌مان یکی شناخته می‌شدم، و هم‌چنان ادامه خواهم داد، هر کجا که باشم، مسوولیت یک انقلابی کوبایی بودن را احساس خواهم کرد، و رفتاری درخور آن خواهم داشت.

از این که هیچ چیز مادی برای همسرم و فرزندان‌ام نگذاشته‌ام ناراحت نیستم، من به‌خاطر این طریق
[زنده‌گی] خوشحال هستم. من برای آن‌ها درخواست هیچ چیز نمی‌کنم، چرا که دولت آن‌ها را برای تحصیل و یک زنده‌گی بسنده تامین خواهد کرد.

حرف های بسیاری برای گفتن به تو و مردم مان دارم، اما احساس می‌کنم که گفتن اش ضرورتی ندارد. کلمات نمی‌توانند آنچه را که در دل دارم ادا کنند، فکر نمی کنم که سیاه کردن کاغذ فایده ای داشته باشد.

و مرد افتاده بود

یكی آواز داد: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود

دوتن آواز دادند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود

ده ها تن و صدها تن
خروش برآوردند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز !
و مرد هم چنان افتاده بود

تمامی آن سرزمینیان گردآمده
اشك ریزان خروش برآوردند :
دلاور برخیز !

و مرد به پای برخاست
نخستین كـَس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.

گابریل گارسیا ماركز
بـرگـردان: احـمــد شـامــلـــو

مورسو روکانتن

 زیر نویس :

- متن انگلیسی نامه در سایت che-lives و سایت marxists در دسترس است.

- می‌توانید نوشته ی دو سال پیش را نیز به‌خوانید (ادای احترام به ارنستو چه گوارا)

Posted by materialism at 23:24:22 | Permanent Link | Comments (7) |

Sunday, September 03, 2006

Ho chi Minh

هوشی مینه، رهبر ویتنام، در سوم سپتامبر ۱۹۶۹ (۱۳۴۸ هـ.ش) در ۷۹ سالگی درگذشت. زندگی وی، ساده و نمونه درخشانی از قهرمانی انقلابی بود. نام وی در تاریخ ملت ویتنام جاودانه شد. البته هوشی مین، وحدت شمال و جنوب کشورش را به چشمان ود ندید، ولی برای همیشه در قلب مردم سراسر ویتنام زنده ماند.

در این متن قصد دارم به طور مختصر به زندگی وی بپردازم.

هوشی مینه در سال ۱۸۹۰ در شمال آنام متولد شد. او در سال ۱۹۱۲ با کشتی فرانسوی لاتوش تره ویل با شغل کمک آشپز، به فرانسه رفت. مدتی در مارسی زندگی کرد، چندی بعد به افریقا رفت. در سال ۱۹۱۳عازم لندن شد و مدتی در هتل کارلتون به کار آشپزی پرداخت (در عین حال تاریخ استعمار انگلستان و فرانسه را مطالعه کرد). در پایان جنگ جهانی اول، به پاریس بازگشت و مدت شش سال به‌کار عکاسی و روزنامه‌نویسی پزداخت (البته در تمام این دوران سرگرم فعالیت‌های سیاسی نیر بود). نخست، عضویت حزب سوسیالیست را پذیرفت و در سال ۱۹۲۱ وارد جرب کمونیست گردید. اولین مقاله خود را با عنوان "محاکمه استعمار فرانسه" در روزنامه پاریا منتشر کرد. در خلال اینگونه فعالیت‌ها، سازمان "جمعیت ویتنامی‌ها" را تشکیل داد و در جریان کنفرانس صلح ورسای، درخواستی تحت عنوان "حقوق ملل" طی هفت ماده، درباره استقلال ویتنام، از طرف سازمان مزبور، تسلیم متحدین کرد. که در آن، هوشی مین خواستار شد که فرانسه حقوق مردم ویتنام را برای آزادی و دمکراسی و مساوات و حق تعیین سرنوشت، به رسمیت بشناسد. اما کنفرانس، عریضه او را بی جواب گذاشت. با اینکه وی در مصاحبه با روزنامه‌نگار امریکایی (در ۱۱ نوامبر ۱۹۴۶) گفت که «من از مسکو درس انقلاب فرا نگرفتم، بلکه فرانسه مهد آزادی و برابری، روح انقلاب را در من دمید» اما انقلاب اکتبر روسیه، در او اثر زیادی به‌جا گذاشته بود. وی در سال ۱۹۲۴ راهی مسکو شد و در اجلاس کنگره پنجم بین‌المل احزاب کمونیست، شرکت کرد. وی پیش از ترک مسکو، پیامی به مبارزان افریقایی مقیم فرانسه فرستاد و لزوم مراجعت آن‌ها را به کشورهای‌شان، برای بیدار ساختن مردم و بالا بردن دانش سیاسی آن‌ها را تاکید کرد. پس از مدتی اقامت در مسکو، به چین رفت و در کانتن، "سازمان انقلابی جوانان ویتنام" را بنیاد نهاد و نشریه ای برای آموزش سیاسی جوانان، زیر عنوان "راه پیروزی" منتشر ساخت.

هوشی مینه مدتی در کانتون که مرکز فعالیت انقلابیون چینی بود، آزادانه به فعالیت پرداخت و در آنجا با یک دانشجوی جوان ویتنامی به‌نام فام وام دونگ که به‌علت رهبری اعتصاب دانشجویان در هانوی تحت تعقیب بود و به چین آمده بود، آشنا شد. در سال ۱۹۲۷، در یورش چیانکایچک به کمونیست‌های کانتون، با نام نگوین به تایلند رفت. در آن‌جا نیز جمعیت ویتنامی‌ها را تشکیل داد و یک نشریه هفتگی به‌نام "بشریت" منتشر کرد، که شماره های آن را به ویتنام می‌فرستاد. در سوم فوریه ۱۹۳۰ حزب کمونیست هندوچین را بنیاد نهاد. هوشی مینه، همچنان در خارج از ویتنام فعالیت می‌کرد و با نام‌های مختلف، تغییر مکان می‌داد، چراکه پلیس فرانسه و انگلیس، همه‌جا دنبال او بودند. یک‌بار در هونگ کونگ دستگیر شد و پس از رهایی از زندان به سنگاپور رفت. سپس به چین برگشت و به سال ۱۹۳۳ راهی مسکو شد و در انستیتوی لنین مطالعاتی انجام داد. کمی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، حزب کمونیست ویتنام به کار زیرزمینی پرداخت. هوشی مین در مراجعت به چین خبر شروع جنگ جهانی دوم را شنید. هنگامی که فرانسوی‌یان قرارداد تسلیم ارتش مستعمراتی هندوچین را با ژاپن امضا کردند، هوشی مین، در مرز ویتنام، به فام وان دونگ و جیاپ پیوست و در همین ملاقات بود که تصمیم گرفتند علیه اشغالگران فرانسوی وارد نبرد شوند. در سال ۱۹۴۱ پس از سی سال دوری از وطن، به ویتنام بازگشت و سازمان "آزادی ویتنام، و جبهه" ویت مینه، را ایجاد کرد. کمیته مرکزی حزب، فرانسه و ژاپن را دشمنان مستقیم ویتنام دانست و برای قیام مسلحانه اعلام آمادگی کرد، هوشی مینه پس از چندی به چین رفت تا با دوست قدیمی خود، چوعن لای، ملاقات کند و با پشتیبانی او نهضت مقاومت علیه فرانسه را دنبال نماید، اما به زودی دستگیر شد و به‌زندان افتاد. خبر دستگیری او ضربه سختی به یارانش وارد ساخت، ولی آن‌ها مایوس نشدند و راهی را که او انتخاب کرده بود، دنبال کردند. هوشی مینه مدت دو سال از زندانی به زندان دیگری منتقل می‌شد. در این مدت، سخت رنجور و بیمار گردید و حتا یک‌بار خبر مرگ او انتشار یافت. پس از رهایی، بار دیگر به ویتنام مراجعت کرد و رهبری مقاومت و مبارزه را علیه اشغالگران فرانسوی به‌عهده گرفت.


مـا از مـرگ قـوی تـریـم

مـا چـون بـرنـج زار هـای چـه هـوا

هـر سال درو می‌شـویـم و سال دیـگـر

دوبـاره، با سـاقـه هـای پـر بـارتـری مـی‌روییـم.

شعری از هـوشـی میــنــه

هوشی مینه طی مبارزات مردم ویتنام علیه فرانوسی‌ها و امریکایی‌ها، سمبل مقاومت بود. او نقش خود را در صحنه سیاست بین‌المللی، به‌نحوی جالب ایفا نمود و ملتی را در نبر برای کسب استقلال و آزادی به پیروزی رهنمون ساخت و سرانجام در تاریخ ۴ سپتامبر ۱۹۶۹ درگذشت.

اگرچه در مقایسه با سال‌های گذشته، سلامت من تا حدی ضعیف شده است، اما ذهنم هنوز روشن و سالم است. موقعی که انسان در آن سوی ۷۰ سالگی قرار می‌گیرد، از این که سلامتی رو به زوال می‌گذارد نباید متعجب شد. اما چه کسی می‌تواند پیش‌بینی کند که من تا چه موقع قادر به خدمت به انقلاب، میهن، و مردم خواهم بود؟ به این دلیل است که من برای آماده شدن برای زمانی که به کارل مارکس و لنین عزیز و دیگر بزرگان انقلابی خواهم پیوست، این چند سطر را از خود باقی می‌گذارم. ... هر عضو حزب، هر کادر حزب، باید عمیقن با اخلاق انقلابی عجین بوده، و از خود ابتکار، صرفه‌جویی، پای‌بندی به اصول، درستی، وقف کامل خود به امور همگانی، را نشان داده و سرمشق از خود گذشتگی باشد. حزب باید پاکیزگی کامل خود را حفظ کند، حزب باید شایسته نقش خود به عنوان رهبر و خدمت‌گزار صادق مردم باقی بماند. ... تعلیم و آموزش نسل انقلابی آینده یک وظیفه بسیار مهم و ضروری است. ... حزب باید برنامه اقتصادی و فرهنگی مناسبی را تنظیم کند که در آن ارتقای مستمر سطح زندگی مردم در نظر گرفته شده باشد. ... من در طول زندگی‌ام، صمیمانه و با همه توان به میهن، انقلاب و مردم خدمت کرده ام. اگر امروز از دنیا بروم، از هیچ کاری که کرده ام، پشیمان نخواهم بود. تنها افسوس من به این خاطر است که نتوانستم بهتر و بیش‌تر خدمت کنم. پس از درگذشت من، از مراسم تشیع جنازه با شکوه و اتلاف وقت و پول مردم باید اجتناب شود. در پایان، برای همه مردم، برای کل حزب، کل ارتش، برای برادر زاده‌هایم، برای جوانان و کودکان، محبت جاوید را باقی می‌گذارم. هم‌چنین درود‌های دوستانه خود را به رفقا، دوستان، جوانان و کودکان جهان می‌فرستم. آرزوی آخر من این است که کل حزب و مردم ما که تنگاتنگ در مبارزه متحد شده، یک ویتنام صلح‌دوست، متحد، مستقل، دمکراتیک و پیش‌رفته بنا نهاده و نقش ارزشمندی در انقلاب جهانی ایفا کنند.

از وصیت‌نامه هـوشـی میــنــه

مورسو روکانتن

 زیر نویس :
- بر اساس اظهارات منابع امریکایی، کمک‌های نظامی و اقتصادی مسکو و پکن به هانوی و جبهه ملی آزادی بخش، حدود ۱۰ میلیارد دلار بوده است. و هزینه جنگ برای ایالات متحده امریکا ۱۵۰ میلیارد دلار تمام شده (که ۱۴۰ میلیارد دلار صرف هزینه‌های جنگی شده و ۱۰ میلیارد دلار به‌صورت کمک‌های مختلف به حکومت سایگون بوده است). به‌عبارت دیگر، امریکا برای هر یک از ۲۰ میلیون نفر (جمعیت ویتنام جنوبی) ۷۰۰۰ دلار خرج کرده است. مبلغ مزبور معادل با مجموع تولیدات صنعتی یک کشور بسیار پیشرفته (مانند کانادا) و یا بیش از ۱۰٪ تولید ناخالص ملی ایالات متحده امریکا بوده است.

Posted by materialism at 10:14:12 | Permanent Link | Comments (0) |

Wednesday, August 23, 2006

پيمان عدم تجاوز آلمان - شوروی

۲۳ اوت نقطه عطفی در تاریخ شوروی به‌شمار می رود.

- امضای قرار داد عدم تجاوز ميان آلمان نازی و شوروی (در ۱۳۱۸ هـ‌ش) در مسکو. دو کشور متعهد شدند که به مدت ۱۰ سال به خاک یکدیگر حمله نکنند، ولی آلمان ۲سال بعد (در جنگ جهانی دوم) با حمله به شوروی این قرار داد را نقض کرد.

- حمله آلمان نازی به استالينگراد شوروی (در ۱۳۲۱ هـ‌ش) همزمان با بمباران اين شهر با ۶۰۰ جنگنده بمب افکن آلمانی که حدود ۴۰ هزار نفر تلفات داشت، اين حمله ۶ ماه طول کشيد و به شکست نيروهای هيتلر انجاميد.

در هجدهمین کنگره حزب کمونيست شوروی در ماه مارس ۱۹۳۹، ليتوينوف تمام تلاشش رو مبنی بر نزديک شدن شوروی به غرب (در مقابل آلمان) کرد. در آن کنفرانس که چراغ سبزی به هيتلر شد، استالين درست عکس نظر وزير خارجه خود، گام برداشت و انگلستان و فرانسه را به عنوان اينکه "سعی می کنند محیط سیاسی را مسموم نمایند و بدون هیچ اساس و دلیلی، بین آلمان و شوروی اختلاف بیندازند" مورد حمله قرار داد. ريبن نروپ (وزير خارجه هيتلر) اين علامت را متوجه شد و آمادگی آلمان را برای امضای يک قرارداد دوستی و عدم تجاوز با شوروی اعلام نمود. مانع اصلی اين نزديکی، ليتوينوف (وزیر خارجه شوروی) بود، که استالين در ماه مه ۱۹۳۹ او را از کار برکنار کرد و مولوتف را با حفظ سمت نخست وزيری، مامور سرپرستی امور خارجه و مذاکره با آلمانی‌ها نمود. مذاکرات مولوتف و ريبن تروپ، خيلی زود به نتيجه رسيد. در ۲۳ اوت ۱۹۳۹، اتحاد شوروی ِ استالين و آلمان ناسيونال سوسياليست (نازی) هيتلر، که در سراسر دهه ۱۹۳۰ رقيبان سرسختی بودند، پيمان هيتلر-استالين (عدم تجاوز آلمان-شوروی) را امضا کردند. در بخشی از اين پيمان آمده بود: «دو طرف ِ قرارداد، متعهد میشوند که از هر عمل خشونت آمیز، هر اقدام تجاوزکارانه و هر گونه حمله به یکدیگر، به تنهایی یا به همراه قدرت های دیگر، خودداری کنند» استالين دست آلمان را برای اعزام لشکر به اروپای غربی باز گذاشت. اين پيمان به هيتلر اجازه داد در سپتامبر ۱۹۳۹ به لهستان حمله کند. نيروهای شوروی نيز، (به‌دنبال نيروهای آلمان) از مرزهای شرق لهستان وارد اين کشور شدند، و در ۲۸ سپتامبر نيروهای آلمان و شوروی در مرکز لهستان به‌يکديگر رسيدند، و در یک موافقتنامه سری، (قرارداد دوستی و تعیین حدود مرزی آلمان و شوروی) لهستان را بين خود تقسيم کردند. استالين سال بعد، کشورهای بالتيک (استونی، لتونی، لیتوانی) را به خاک خود منضم کرد. پس از آن، استالين به فکر انضمام قسمتی از خاک فنلاند به شوروی افتاد، اما مارشال مانرهايم (رهبر فنلاند) ادعاهای استالين را رد کرد. در ماه نوامبر سال ۱۹۳۹ هواپيماهای شوروی، هلسينکی (پایتخت فنلاند) را بمباران کردند و سربازان سرخ حمله را آغاز کردند. فنلاندی‌ها مقاومت کردند و تلفات سنگينی بر آنها وارد شد، (ولی سرانجام پس از صد روز جنگ دربرابر نيروهای شوروی، عقب نشينی کردند. به‌موجب قرارداد صلحی که در ماه مارس ۱۹۴۲ بين دو کشور بسته شد، قريب ۲۵ هزار کيلومتر مربع از اراضی فنلاند به خاک شوروی منضم گرديد.) در طول سال ۱۹۴۰ نيروهای هيتلر کشورهای غرب اروپا را در نورديد و يکی پس از ديگری تحت اشغال خود در آورد. در نوامبر همان سال، به‌دنبال امضای يک پيمان اتحاد نظامی بين آلمان، ايتاليا و ژاپن، مولوتف (نخست وزیر و وزیر امور خارجه شوروی) به برلين دعوت شد. هيتلر درباره امکانات همکاری بين اتحاد سه‌گانه و شوروی، و تقسيم جهان به مناطق نفوذ، با وی صحبت کرد. مولوتف پاسخ قطعی به پيشنهادات هيتلر را به مراجعت به مسکو و کسب موافقت استالين، موکول کرد. روز بيست و پنج نوامبر، مولوتف شرايط پيشنهادی شوروی را برای پيوستن به اتحاد سه‌گانه (که "محور" نامیده می‌شد) به سفير آلمان در مسکو، تسليم کرد. ولی هیتلر اين شرايط را نپذيرفت. چند هفته بعد، در ۱۸ دسامبر، هيتلر به ستاد فرماندهی نيروهای خود دستور داد طرح حمله به شوروی را (که به نام رمز "بارباروسا" معروف شد) تهيه کنند. هيتلر به ژنرال‌های خود دستور داد که مقدمات حمله رابرای اواسط سال بعد، فراهم کنند. در ماه آوريل ۱۹۴۱ سازمان‌های جاسوسی انگلستان، اطلاعاتی درباره تدارکات جنگی آلمان و نقل و انتقال نيروهای هيتلر به سمت شرق، به‌دست آوردند. چرچيل طی پيام محرمانه ای، به استالين هشتار داد که هيتلر درصدد آغاز يک تهاجم بزرگ عليه شوروی است، ولی استالين گمان می‌کرد که چرچيل درصدد اغفال او و وادار ساختن شوروی به پيشدستی در جنگ عليه آلمان است. چرچيل يک‌بار ديگر از طريق سفير انگليس در مسکو، تاريخ احتمالی حمله آلمان را به شوروی، به استالين اطلاع داد. استالين به اخطارهای مکرر توجهی نکرد. به گفته خروشچف درگزارش سری خود به کنگره بيستم حزب کمونيست شوروی، «استالين نه فقط به اخطارها و اطلاعاتی که از منابع ديگر، درباره تدارکات جنگی آلمان می‌رسيد، توجه نمی‌کرد، بلکه آن‌را از ديگران هم پنهان می‌کرد تا از ايجاد وحشت در ميان رهبران حزبی و دولتی و نيروهای مسلح جلوگيری کند.» استالين در ژوئن ۱۹۴۱، به سوچی (در ساحل دریای سیاه) رفت و مشغول استراحت شد. سحرگاه روز بيست و دوم ژوئن ۱۹۴۱ نيروهای آلمان در سرتاسر خطوط مرزی خود در خاک لهستان، همچنين در طول مرزهای رومانی با شوروی، و دريای بالتيک، دست به حمله گسترده ای عليه اتحاد شوروی زدند. در اين عمليات علاوه بر ارتش آلمان، سربازان رومانی و فنلاند، و يک واحد از سربازان ايتاليايی نيز در کنار سربازان آلمانی می‌جنگيدند. وقتی استالين سوم ژوئيه به کرملين بازگشت، نيروهای آلمانی، روسيه را در يک جبهه دو هزار کيلومتری، مورد تجاوز قرار داده بودند. تاريخ حمله نيروهای هيتلر به روسيه، بر حسب تصادف، نزديک به تاريخ حمله ناپلئون به روسيه بود. (ناپلئون در ۲۴ ژوئن ۱۸۱۲ به روسيه حمله کرد، و چهاردهم اکتبر به مسکو رسید.) نيرويی که در حمله هيتلر به اتحاد شوروی به‌کار گرفته شد، تا آن تاريخ سابقه نداشت. تعداد سربازان آلمانی در آغاز اين جنگ، قريب سه ميليون و پانصد هزار نفر، به همراه هجده هزار تانک، ده هزار فروند هواپيما، بودند (به همراه بيش از يک ميليون سرباز رومانيايی و فنلاندی). تا ماه دسامبر ۱۹۴۱ تعداد چهار ميليون سرباز ارتش سرخ با تجهيزات و وسايل جنگی (در سطج پايين‌تر) در برابر نيروهای مهاجم نتوانست از خود مقاومتی نشان بدهند. تانک‌های ارتش سرخ در اين تاريخ از ده هزار تجاوز نمی‌کرد و نيروی هوايی آنها هم با نيروی هوايی مجهز آلمان، قابل مقايسه نبود. استالين به شدت غافلگير شده بود.

او پیش‌بینی نکرده بود که پیمان ۱۹۳۹ (که آن را حاصل زیرکی خودش می دانست) از طرف دشمنی زیرک‌تر از خودش، شکسته شود. این دلیل ِ واقعی افسردگی شدید او در آغاز جنگ بود. این ارزیابی اشتباه بزرگ سیاسی او بود. او حتا پس از پایان جنگ، عادت داشت تکرار کند که «اِی، ما همراه آلمانی ها، شکست ناپذیر می بودیم!» اما او هیچ‌گاه اشتباهاتش را نپذیرفت.

سِوِتلانا آلیلویوا (دختر استالین)
به نوشته ميخائيل هِلِر و الکساندر نکريش
.Heller and Nekrich, Utopia in Power

هيتلر طی نطقی پس از آغاز حمله به خاک روسيه، گناه آغاز جنگ را به گردن طرف مقابل انداخت که «روس‌ها با وجود قرارداد دوستی و عدم تعرض، در تدارک حمله به آلمان بوده اند و طی چند هفته گذشته، به عملیات اکتشافی در خطوط دفاعی آلمان پرداخته و در چند مورد از خطوط مرزی عبور کرده اند» نيروهای آلمان به‌سرعت شروع به پيشروی در داخل خاک شوروی کردند. در پايان ماه اول، بيش از ۲۸۰ هزار کيلومتر مربع از خاک شوروی به تصرف نيروهای آلمان در امد. در ماه های دوم و سوم، پيشروی نيروهای آلمان کندتر شد، البته باز بيش از سيصد هزار کیلومتر مربع از خاک شوروی به تصرف سربازان آلمانی درآمد. بزرگترين پيروزی ها در جبهه جنوبی و منطقه اوکراين نصيب نيروهای آلمانی شد، شهر های بزرگی چون، کيف (مرکز اوکراین) خارکف و بنادر اوسا و سواستوپل سقوط کردند. نيروهای آلمانی در اواسط ماه نوامبر، در اين جبهه به شهر روستوف در شمال غربی قفقاز رسيدند. در جبهه مرکزی نيز نيروهای آلمانی پس از تصرف شهرهای اسمولنسک و کالينين در اوائل اکتبر به نزديکی مسکو رسيدند، و روز ششم اکتبر عمليات فتح مسکو را آغاز کردند. پيشروی نيروهای آلمانی در جبهه مسکو، استالين را به هراس انداخت و روز ۱۵ اکتبر، پايتخت شوروی به کوی بيشف (در يک‌هزار کيلومتری شرق مسکو) انتقال يافت. در جبهه شمال نيروهای آلمان پس از تصرف کشورهای ساحلی بالتيک و سرزمين های مجاور آن در خاک روسيه، تا بندر لنين‌گراد پيش رفتند، ولی در اين بندر با مقاومت سخت سربازان شوروی مواجه شدند. لنين‌گراد محاصره شد. حملات متقابل ارتش سرخ در اواخر نوامبر در جبهه جنوب آغاز شد و به‌تدريج کار بيرون راندن نيروهای آلمان (از خاک شوروی) را آغاز کرد تا در سال بعد، موفق شد به کلی آلمانی‌ها را از شوروی بيرون براند و بخارست، صوفيه، بلگراد، و سال بعد، ورشو، بوداپست و برلين را فتح کند. اشتباه محاسبه هيتلر این‌بود که تصور می‌کرد مخالفت انگليس و امريکا با کمونيسم، یا زمينه مساعدتری برای سازش او با غرب فراهم کند، يا حداقل امکان سازشی بين استالين و چرچيل، روزولت ضدکمونيست، وجود نداشته باشد. اما انگليس و امريکا می‌دانستند که اگر هيتلر بتواند روسيه را شکست دهد و بر منابع عظيم آن کشور دست يابد، ديگر هيچ نيرويی قادر به جلوگيری از تسلط وی بر جهان نخواهد شد. در اوائل ماه اوت، هاری هاپکينز به نمايندگی روزولت، عازم مسکو شد. پس از مذاکراتی که بين وی و استالين صورت گرفت، امريکا آمادگی خود را به ارسال تجهيزات نظامی به شوری اعلام کرد، و شوروی در عرض يک سال، سه هزار هواپيما، چهار هزار تانک، سی هزار وسيله نقليه، ۸۳۱ هزار تن اسلحه و مهمات، از امريکا دريافت کرد. اين وسايل و تجهيزات ابتدا از طريق بندر مورمانسک به شوروی ارسال می شد، ولی پس از اشغال ايران از طرف نيروهای انگليس و شوروی، قسمت عمده اسلحه و مهمات مورد نياز شوروی، از اين طريق به آن کشور ارسال می‌شد. استفاده از جاده ها و راه آهن سرتاسری ايران، برای ارسال اسلحه و مهمات به شوروی، يکی از دلايل عمده اشغال ايران از طرف نيروهای شوروی و انگليس بود. بهانه شوروی و انگليس برای اشغال ايران فعاليت‌های جاسوسی آلمانی‌ها در ايران و تهديد امنيت آنها از ناحيه ايران بود. انگليس و شوروی، پس از يک رشته تبليغات راديويی درباره فعاليت های جاسوسی آلمان‌ها در ايران، طی يادداشت مشترکی از ايران خواستند که کليه اتباع آلمانی را از ايران اخراج کند. دولت ايران، اولتيماتوم شوروی و انگليس را مغاير استقلال خود تلقی، و از قبول آن خودداری کرد. در پاسخ يادداشت ۱۶ اوت ۱۹۴۱ آن دو دولت بر بی‌طرفی خود در جنگ تاکيد کرد، ولی شوروی و انگليس که همزمان با ارسال اين يادداشت، به تدارک عمليات نظامی عليه ايران پرداخته بودند، باسخ ايران را قانع کننده ندانستند و روز ۲۵ اوت، از شمال و جنوب به ايران حمله کردند. ارتش صد و بيست هزار نفری ايران در مقابل اين حمله، تاب مقاومت نياورد و سه هفته بعد از آن، رضا شاه نيز مجبور به استعفا و ترک ايران گرديد.

مارشال فون روند شتات (که بزرگترین پیروزی‌ها را در جبهه روسیه به‌دست آورده بود) در برابر فشار شديد نيروهای شوروی، روز بيست و نهم نوامبر، فرمان عقب نشينی از شهر روستوف را صادر کرد. روستوف که دروازه قفقاز ناميده می‌شد، روز ۳۰ نوامبر به تصرف نيروهای شوروی درآمد. هيتلر با شنيدن اين خبر، روندشتات را از فرماندهی نيروهای آلمان در جنوب، برکنار کرد. يک هفته پس از آن، ارتش سرخ با کمک ژنرال زمستان موفق شد که در ۳۲ کيلومتری مسکو، نيروهای آلمانی را مجبور به عقب‌نشينی کند. ارتش سرخ در ۱۹۴۳ در استالينگراد پيروز شد. پس از تسليم شدن باقيمانده نيروهای محاصره شده در استالين‌گراد، ارتش سرخ در همه جبهه ها دست به حمله زد و روز ۱۶ فوريه، شهر بزرگ خارکف در اوکراين را از آلمانی ها باز پس گرفت. محاصره شانزده ماهه لنين‌گراد پايان يافت. در اواخر تابستان و اوايل پاييز ۱۹۴۳، حملات ارتش سرخ از سر گرفته شد، آلمانی‌ها در فاصله اواخر سپتامبر تا اوايل نوامبر، شهرهای اسمولنسک، کيف، دنیپروپتروسک را باسرزمين‌های وسيعی در جبهه های مرکزی و جنوبی روسيه، از دست دادند. نيروهای شوروی موفق شدند ارتش هيتلر را از سرتاسر خاک شوروی بيرون کنند، و همچنين موفق به تسخير متصرفات هيتلر در اروپای شرقی شد، در آستانه تشکيل کنفرانس يالتا در فوريه سال ۱۹۴۵، نيروهای شوروی سرتاسر لهستان را به تصرف خود در آوردند و به مرزهای شرقی آلمان رسيدند، و در جنوب اين جبهه تا قلب مجارستان پيش رفته و بوداپست را محاصره کردند. جنگ در اروپا کمتر از سه ماه پس از پايان کنفرانس يالتا خاتمه يافت و درياسالار دونيتز که پس از خودکشی هيتلر، به مقام رياست جمهوری و فرمانده کل قوای آلمان انتخاب شده بود، روز ۱۷ مه سال ۱۹۴۵ قرارداد تسليم بلاقيد و شرط آلمان را امضا کرد. ارتش سرخ تا پايان جنگ، لهستان، بخش شرقی آلمان، رومانی، مجارستان، چک‌اسلواکی، بلغارستان، و قسمتی از خاک يوگسلاوی (قسمت اعظم يوگسلاوی قبل از ورود ارتش سرخ به‌دست پارتيزان‌های کمونيست به فرماندهی تيتو آزاد شده بود.) را اشغال کرد.  اما بهای پيروزی برای اتحاد شوروی، بسيار سنگين بود: هفت ميليون سرباز کشته، چهارده ميليون نفر مجروح، ده ميليون غير نظامی کشته، و بيست و پنج ميليون نفر بی‌خانمان شدند. شصدوپنج هزار کيلومتر جاده، سی‌و دو هزار واحد ِ صنعتی خراب، نود و هشت هزار کولخوز غارت و آتش زده شد. استالين از به‌کار بردن نيروی انسانی خست به خرج نداد و هيچ گاه قدم به جبهه جنگ نگذاشت. در طول جنگ نیز مرتکب بعضی اشتباهات نظامی شد.

خروشچف در گزارش سری خود به کنگره بيستم حزب کمونيست شوروی، گفت: «استالین نه فقط در پیروزی‌های ارتش سرخ نقشی نداشته، بلکه با اشتباهات و مداخلات نابه‌جای خود، میلیون‌ها سرباز روسی را در این جنگ به کشتن داده است. استالین نه فقط یک نابغه نظامی نبوده، بلکه استعداد خواندن یک نقشه جنگی را هم نداشته، و افتخار پیروزی ارتش سرخ در این جنگ، متعلق به فرماندهان لایق و سربازان قداکار روسی است. دهها فرمانده برجسته روسی را که در جنگ دوم جهانی و فتوحات ارتش سرخ نقش موثری ایفا کردند، می‌توان نام برد، که از میان آنها ژوکف، کونیف، روکوسوفسکی، مالینوسکی که در مراحل نهایی جنگ، نقش مهمی ایفا کردند»

مورسو روکانتن

 زير نويس :
- در بهار سال ۱۹۳۹ يکی از طرفداران تروتسکی، در مکزيک به ديدارش رفته بود. تروتسکی به او گفت: «استالین با هیتلر هم‌پیمان خواهد شد.» آن شخص به‌سوی دوستان سياسی‌اش به پاريس باز گرديد. همه هم‌صدا گفتند: «پیرمرد دیوانه شده! کینه استالین، او را نابینا ساخته»
- استالين در ماه مه ۱۹۴۳ بين الملل سوم را منحل کرد، و به‌جای سرود انترناسيونال که سرودی بسيار انقلابی است، سرود ملی جديدی برگزيد.

Posted by materialism at 21:16:46 | Permanent Link | Comments (15) |